تبليغاتX
رویا نیست، این همان عشق است

رویا نیست، این همان عشق است

  می خوام تو رو که باشی

جون بدی تا نمیرم

عزیز هم ترانه

تو واژه ها اسیرم

می خوام تو رو که باشی

تو دم دمه نفسهام

تو لحظه های دردم

محکم بگیری دستام

می خوام تو رو که باشی

 حتی اگه نباشم

حتی اگه تو رویات

خیال رفته باشم

می خوام تو رو که باشی

گم بشی تو وجودم

حتی وقتی نبودی

من عاشق تو بودم

از من بخواه که باشم

کم نیارم تو دستات

پرپر بشم تو حس ناز لطیف چشمات

از من بخواه که باشم

بودنی رنگ موندن

حست کنم تو رگهام

عین ترانه خودندن

از تو می خوام که باشی

باشی و باشه یاور

تو لحظه هام بمونی

تا دم دمای آخر

از تو می خوام که باشی

 تا که ترانه باشه

اگه یه روز بمیرم

شونه ی تو باشه

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت21:2توسط علی و رها | |

Every time that we are alone like this
I cant keep my feet on the ground
I´m ignited by your burned lips
And there ain´t nothing that can hold my down

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت14:0توسط علی و رها | |

تو را از پس ابرهای تیره ی روزگارمان، تو را هر روز طواف کنان، عاشقانه، خالصانه، بی بهانه

می پرستم 

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت16:56توسط علی و رها | |

عشق فراموش کردن نیست بلکه به خاطر سپردن است ،

عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است

عشق دیدن نیست

بلکه احساس کردن است ،

عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست

بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است



+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت19:58توسط علی و رها | |

سلام به عشق خودم

خیلی خوشحالم که 3 ساعت و نیم دیگه میرسی خونه آقایی. پیش خودِ خودم. دارم از خوشحالی کمی ذوق مرگ میشم. آخه 5 شب جات کنارم حسابی خالیه. همه جا سوت و کوره، منم که ماشالله پر حرف خلاصه که تو این چند روز حتی پرنده هم این دور و برا پر نمیزد. خیلی ناراحتم که تا تو میرسی من باید برم نمایشگاه. ولی زود زود برمیگردم که پیش عشقم باشم. من نمیدونم این وسط برگزاری نمایشگاه بین المللیشون چی بود؟ عشق من داره از سفر برمیگرده اونوقت من باید نیمی از روز و پیشش نباشم. تازه سیما اینا پروژه ی ماکت سازی داشتن دیروز بهم زنگ زد گفت الی به دادمون برس. طبق معمول گند زده بودن و من مجبور شدم از نو همه چیز رو درست کنم البته ماکت نیلوفر رو تا ساعت 6 بعد از ظهر تموم کردم  و قرار بود ماکت سیما رو امروز برم و تموم کنم اما پیچوندمش چون می خواستم امشب و پیش عشقم باشم. ماکت سیما موند اما از اونجایی که دلم برای دوست نازننینم سوخت نخواستم دست تنهاش بذارم ماکت سیما رو هم تا نصفه درست کردم و گفتم من الان جنازه میشم و قرار شد بقیه اش رو هم خودش و نیلو امروز تنهایی درست کنن. ساعت 9 بود کارمون تموم شد و برگشتم خونه. قرار بود با آجی صبا صحبت کنم اما وقتی اومدم نبود. کلی شرمنده اش شدم. ااااااااااااا من واسه چی اینا رو دارم اینجا می نویسم! من میگم از ذوق اینکه داری برمیگردی اسکول شدم نگو نه! نمیدونی چقدر خوشحالم که بعد از چند روز بالاخره می تونم سرمو رو سینه آقاییم بذارم و به صدای قلبت گوش بدم. خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــی دوستت دارم نفسم. 

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت2:11توسط علی و رها | |